News Ticker

ژن حکومتی و یادی از سارو ساروزاده سندیکالیست شرکت واحد

امروز در مصاحبه حشمت رئیسی که درسایت خبر گر گذاشته ایم.  داستانی را شنیدم که مربوط به داستان فحل دادن مادیان یا خر ورامینی بود برای تخم کشی مطبوع  با یاد اوری از داستان ژن های حکومتی . این داستان را که از حشمت رئیسی شنیدم یاد خاطره ای افتادم که گفتم انرا برای شما تعریف کنم.  یک روز بهاری مطبوع بود . با سارو سارو زاده پیش کسوت سندیکایی شرکت واحد روزی برای دیدار یکی از سیاسیون سندیکالیست قدیمی راهی شدیم به سوی کرج . یک پیکان سفید رنگ زیر پایمان بود. رفتیم پشت ساختمان کاخ حلزونی شمس پهلوی در مهر شهر کرج.  خانه سالمندان انجا بود. خانه سبز کرج ،  واقع در کرج ، مهر شهر ، بلوار ارم ، خیابان 115 ، پلاک 278 ، آسایشگاه سالمندان خانه سبز . یک خانه سالمندان خصوصی  که عمارتی بزرگ بود با چندین اتاق  وسالن های بزرگ وپر نور ویک حیاط بزرگ ، که میشد بگوییم یک باغ بزرگ. سارو نام دوستی را که می خواستیم ببینیم به مسولل اداری خانه سالمندان گفت . بانویی میان سال جدی وجذاب بود. بعد از چند دقیقه ما را به یک ایوان وسیع و زیبا که 6 پله از زمین بالاتر امده بود برد. گوشه ای مردی وزین با سبیل های افراخته و پرپشت که پیچیده و  چرب شده بود. را نشان ما دادند. سارو با خنده به او نزدیک شد و گفت سلام . دوستی که به دیدنش رفته بودیم  نگاهی به سارو کرد وخندید و از جایش بلند شد تا سارو را در اغوش بگیرد. خیلی قد بلند بود.  با روبدوشامبری که به تن داشت  مثل یک پرنس در نظم امد با شکوه و با غرور . پر از اعتماد به نفس . سارو به من اشاره کرد و گفت اقای اسانلو هستند دوستی فرهیخته همچون خودتان . سارو همیشه همینطور حرف میزد. با انکه کارگر برق و موتور الات بود. ولی بسیار پر مطالعه و خوش کلام وروشتفکر به معنی وافعی  کلمه. هم از حافظ در وجودش داشت و هم از صادق هدایت در خودش ذخیره داشت.  در عین حال آچار به دستی  قهار و کم نظیر بود. مغزش مثل ساعت کار می کرد.  رفتم جلو و با  سعید نجفی دست دادم. شاعر بود و پر از حرف . عصبانی وشوخ و طناز . شعر های بسیاری برای ما خواند.  داستان های خنده داری تعریف کرد. فهمیدم که برادر احمد نجفی مجری برنامه صندلی داغ  تلویزیون بود. لهجه گرمی داشت. سارو گفت شوشتری هستند. به سارو گفتم پس اینطور چون هر دو خوزستانی هستید رفاقت قدیمی باقی مانده است. جواب دادبله  . سارو متولد مسجد سلیمان بود.  صحبت ما گل انداخته بود که سعید  نجفی حرف را کشید به ظلم های حکومتی و نابودی دستاوردهای کارگران ایران.  و ما هم از اوضاع نابسامان کارگران شرکت واحد گفتم. وتلاش هایی که برای بازگشایی سندیکا می کنیم.  در همین هنگام یادش امد وشعری برای ما خواند .

یاد آن زمان که چندی، از شور انقلابی
هرگز نبود یک دم، در دیده خواب ما را

“تا مرگ شاه خائن نهضت ادامه دارد”
گفتیم و از مسلسل آمد جواب ما را

بردیم مادیان را از بهر فحل* دادن
برعکس آرزوها، شد مستجاب ما را

کونی و کله قندی دادیم و بازگشتیم
دیگر نماند وامی از هیچ باب ما را

گر انقلاب این است باری به‌ ما بگویید
ما انقلاب کردیم یا انقلاب ما را؟

بعد از اینکه شعر تمام شد گفت خودم این را سرودم خیلی سال پیش . وقتی که دیدم همه قول ها دروغ بود وهمه یاران ورفقای مارا کشتند و به زندان بردند.  گفت دل خوشی هم از احمد ندارم . به این حکومتی ها چسبیده است. و برای منافعش همه چیز را فروخته است. وقتی توی تلویزیون میاد تلویزیون را می بندم ونمی بینم. خیلی حرف برای زدن داشت . ولی غروب شده بود. خداحافظی کردیم و راهی  تهران شدیم.

آگهی‌ها

پاسخی بگذارید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: