واجب ترین خواندنی ها،برای تشخیص راه درست اینده

در پشت پرده های انقلاب خاطرات جعفر شفیع زاده از صفحه 1- 10

داستان کتاب مربوط میشود به خاطرات شخصی بنام جعفر شفیع‌زاده که برای شخص دیگری بازگو شده و او آن خاطرات را روی کاغذ آورده. خاطرات آقای شفیع‌زاده از سال ۱۳۵۴ در روستای قهدریجان اصفهان آغاز می‌شود و تا روزهای نخستین بعد از پیروزی انقلاب ۵۷ در تهران ادامه می‌یابد بعد نا تمام باقی می‌ماند. عده‌ای این کتاب را تخیلی خواندند و عده دیگری توطئه ساواک یا نهادهای امنیتی شرقی دانستند. اما برخی محتویات آن از جمله شخصیتها و برخی از اتفاقات انکار نشدنیست و کاملا منطبق بر تاریخ است. به همین جهت گروه سایرس تصمیم گرفتند موضوع و مستندات بدست آمده را با آقای منصور اسانلو مطرح کنند . آقای اسانلو قبلن این کتاب را مطالعه کرده بود وبا کتاب آشنایی داشت .با تایید آقای اسانلو پروژه وارد مرحله جدیدی شد و آقای افشین نریمان هم که قبلن کتاب را مطالعه کرده بود، به این پروژه پیوست . با مشاوره های جناب اسانلو و افشین نریمان گروه سایرس تحقیقات گسترده‌تری را شروع کرد  که حاصل آن تحقیقات فیلم مستند پیش روی شماست .

پیشگفتار

آقای جعفر شفیع زاده را برای اولین بار در روزهای انقلاب در تهران دیدم که مانند همه همکاران خود با احساس قدرت کامل و به کمک کسانی نظیر خودش برای دستگیری و مصادره بدون مجوز مال و اموال من آمده بود. او هم موفق به دستگیری و اعزام اینجانب به زندان شد و هم هر آن چه را که نتیجه یک عمر کار و زندگی من و خانواده  بود بعنوان مصادره به یغما برد۰ در واقع امر، آوارگی امروز من و خانواده ام و همه مصائبی که طی این سالها بر من و خانواده ام رفته است نتیجه اقدامات ایشان است  من با قید کفیل و ضمانتی سنگین از زندان نجات یافتم و بلافاصله ابتدا خود و سپس خانواده ام به خارج از وطن آمدیم سالها طول کشید تا توانستیم با شرایط غربت خود کنیم ول امید به انتقام گیری از همه مسببین تیره روزی و بیچارگی خود و خانواده سبب می شد که ناگواری های سخت تبعید را تحمل کنیم .  پنج سال پیش برای انجام کاری با قطار مسافربری از لاهه واقع در کشور هلند عازم وین در اتریشی بودم. در ایستگاه دوسلدورف در آلمان مسافری وارد کوپه شد که شناختنش کار مشکل نبود. او آقای جعفر شفیع زاده و عامل اصلی هم به در بدری های من بود، بطرز غیر مترقبه به آنچه که سالها درباره آن فکر کرده بودم اینک رسیده  بودم. به محض آنکه مطمئن شدم او هیچکس جز همان عامل بدبختی های من و خانوادہ ام نیست، تعصمیم به تماس پا پلیس گرفتم  ، شکایت خود را معلرح کنم . شفیع زاده با تهدید مرا در کوپه نگاه داشت و در حالى که ابتدا منکر آشنایی با من بود.  فاصله دوسلدورف تا کلن را به سخن گفتن با من گذراند. سخنان او مرا از تصمیم منصرف ساخت و موجب شد بین راه تا مونیخ که او پیاده شد، صرف گفتگو میان ما بشود. آنچه که او در این مدت طولانی تعریف کرد برای تاریخ ارزش بیشتری از انتقام چوبی من داشت . هفته بعد که به محل اقامتم برگشتم، برای چند روز شفیع زاده میهمان من بود و رضایت داد که خاطرات شنیدنی او ضبط و سپس منتشر شود . طی سه ماه ،او چهار بار به محل اقامتم آمد و هر بار ساعتهای طولانی به ذکر خاطراتش پرداخت . احتمال سوء قصدی علیه جانش می داد و بسیار محتاطانه آمد و شد می کرد. او حتی هزینه چاپ این خاطرات را چون امانت به من سپرد اما پس از آخرین دیدارمان با آن که قرار بود سه ماه بعد و بدنبال مسافرتی به کانادا به اروپا برگردد و خاطراتش را ادامه دهد ، دیگر خبری تا به امروز از او نشده است. عمر من رو به پایان است و این خاطرات برای ایران و تاریخ ایران ارزش فوق العاده ای دارد و از این روست  که پس از سالها صبر تصمیم گرفتم نسبت به انتشار آن اقدام کنم . امیدوارم حتی پس از مرگ من هم که هست شفیع زاده دنباله خاطراتش را چاپ و منتشر سازد . بر این خاطرات نه یک سطر از سوی اینجانب افزوده شده و نه یک سطر کم شده است . فقط و فقط کار من تنظیم آن از صورت محاوره ای به شکل نوشتنی و خواندنی بوده است .

صفحه 7

همه ماجرا، ماجرایی که از یک قصاب معمولی یک پاسدار و سپس از یک پاسدار یک قصاب آدمکشی ساخت ، از یک بعد از ظهر گرم سال  1354 شروع شد . من در آن موقع در قهدریجان  روستایی که نزدیک نجف آباد و در حوالی اصفهان است ، در مغازه قصابی پدرم بکار مشغول بودم، نام پدرم جواد بود و مردم ده به او «کربلایی جواد » می گفتند . او دوسال پیش در همان قهدریجان مرد و چون من هنوز پاسدار محافظ سید مهدی هاشمی بودم . بدستور امام جمعه اصفهان که آخوند ستمکاری است و بنام آیت الله طاهری معروف است، او را بعنوان  شهید » در نجف آباد به خاک سپردند . شاید هیچکس بیشتر از خود پدرم از اینکه او را با این نام به خاک سپرده اند ناراحت نباشد . پدرم با آنکه اهل ده بود و کوره سوادی هم نداشت با آنکه نماز میخواند و روزه اش هرگز ترک نمیشد اما از همان زمان کودکی همیشه من میگفت جعفر از سگ هار دیوار شکسته زن سلیطه و آخوند پرهیز کن .

سید مهدی هاشمیهوایی قهدریجانالله سید جلال الدین طاهری اصفهانی

صفحه 8

من قسمتی از این ضرب المثل فارسی را بارها و  بارها شنیده بودم  اما آخوند را پدرم به آن سه مورد دیگر اضافه کرده بود ، بهر حال داشتم می گفتم که همه ماجرا از آن بعد از ظهر گرم تابستان سال 1354 شروع شد . در آن موقع قصابی کوچک ما در قهدریجان کسب  پر رونقی  بود، مردم از گوشت یخ زده خوششان نمی آمد و سهمیه گوشت گرمی هم که از سازمان گوشت اصفهان به مغازه ما می دادند ، آنقدر کم بود که کفاف اهالی را نمیکرد. ملاها گفته بودند گوشت یخ زده حرام است و ذبح اسلامی نیست و به این دلیل مردم قهدریجان ، در چه پیاز ، نجف آباد و سایرشهرهای دور و بر که به شدت هم مذهبی بودند و هستند خریدار گوشت یخ زده نبودند، پدرم گهگاهی که فرصت بدست می آورد به فریدن اصفهان و یا سد شاه عباس می رفت، چند گوسفند می خرید و به قهدریجان می آورد ، خودمان گوسفندها را سر می بریدیم و به قیمت گرانتری به مردم میفروختیم ، نمیدانم کدام شیر پاک خورده ای ماجرای گوشت قاچاق را به اصفهان اطلاع داد که یک روز مهندس گلزار ، رئیس سازمان گوشک اصفهان که اصلاً اهل یزد بود و شخصی دیگری بنام درخشنده که شاید معاونش بود. به قهدریجان آمدند و درست هنگامی که من مشغول سر بریدن پنجمین گوسفند بودم مرا دستگیر کردند. من آنموقع نمیدانستم و اگړ هم می دانستم مهم نبود که بهداشت  چیست و  ذبح غیر بهداشتی کدام است . بهر حال مرا به نجف آباد بردند ، به دادگستری تحویل دادند و دادگستری هم بعد از چند روز مرا به چهار ماه  زندان محکوم کرد. من آن موقع نوزده سال داشتم وتحمل زندان برایم کار آسانی نبود. بهر حال چهار ماه در زندان ماندم و بعد با دلی پر از کینه از دولت و ماموران دولتی و رژیم شاه از زندان بیرون آمدم. حالا دیگر ترسم از زندان ریخته شده بود راهش را هم پیدا کرده بودم. به پدرم گفتم تو فقط در مغازه بمان و به بقیه کارها کاری نداشته باش . پول و پله ای قرض کردم و یک وانت بار

صفحه 9

مزدا خریدم . بعد از ظهر ها با وانت راه می افتادم ، به خوراسگان در نزدیکی اصفهان می رفتم، چند گوسفند می خریدم و در بیابان بهنگام غروب سر می بریدم و بعد لاشه گوسفند ها را به قهدریجان می آوردم و چون مشتریهای خود رانیز می شناختم یا در منزل تحویلشان  می دادم و یا سر ساعت معینی می آمدند و سهمیه ای را که خواسته بودند دریافت می کردند.

یکی از مشتریان خوب و همیشگی ما سید مهدی هاشمی بود و این سید مهدی هاشمی  مهمترین شخصیت قھدریجان بود ، بعنوان طراح قتل آیت الله شمس آبادی دستگیر و به دوبار اعدام محکوم شد و بعد درست صبح روز ۲۲ بهمن عبا و عمامه پوشید ، رئیس دفتر منتظری شد و حالاھم با پادرمیانی برادرش سید هادی که دامادمتنتظری است، امور مربوط به تروریست های بین المللی و سازمانهای آزادی بخش را اداره و سر پرستی می کند . اما آنروزها یک آدم کت و شلواری بود و هنوز حتی ماجرای قتل آیت الله شمس آبادی هم پیش نیامده بود . این را هم همین جا باید بگویم که سید مهدی هاشمی ، شبهای جمعه و یا ایام عزاداری با لباس شخصی در قهدریجان به منبر می رفت و محضر بسیار شیرینی داشت .

آن روز گرم تابستان 1354 که همه ماجرا از همان روز شروع شد، سید مهدی هاشمی به در مغازه آمد و مرا که در حال عزیمت به خوراسگان برای خرید گوسفند بودم صدا زد و گفت :

آقا جعفر می دانی که من چند و چندین سال است که مشتری مغازه پدرت هستم و تا حالا هم همیشه از طرز کار شما پدر و پسر راضی بودم . من برای دو هفته عده ای میهمان بسیار محترم از علمای مذهبی دارم. جمعی از آیت الله های مرجع تقلید هستند که لطف کرده اند و از پس فردا ، به اصفهان می آیند . باغ حاج تراب در چه ای را که می شناسی ؟

صفحه 10

گفتم بله ! گفت : ” این دو هفته همه آنجا اطراق می کنیم. این بیست هزار تومان هم خدمت شما باشد، تا بقیه را عرض کنم . اولا که کسی نباید از این میهمانی اطلاع داشته باشد . ثانیاً این دو هفته می خواهم شب و روز شما در آن جا باشید. ثالثاً پول هم برای اینست که بروی پانزده شانزده تا گوسفند سالم و پروار بخری وشبانه به باغ حاج تراب دړچه ای ببری » کار شما هم در این دوهفته که میهمان دارایم ذبح گوسفندان و درست کردن کباب و کله پاچه برای میهمانان است. حالا بگو حاضری یانه ؟

من سید مھدی ھاشمی را خیلی دوست داشتم . فکر می کردم آدم باسواد و رشیدی است . همه اهالی ده همینطور فکر می کردند. از آن گذشته من تا آن موقع هرگز بیست هزار تومان پول نقد یک جا ندیده بودم . این بود که بلافاصله گفتم : شما امر بفرمایید. شما اگر حکم قتل کسی را هم بدهید، نه نخواهیم گفت ! ما خانه زادیم آقای هاشمی !

هوایی باغ حاج تراب

سید مهدی هاشمی، پس از آن که مرا راضی دید ، مقداری درباره طرز کار در این چند روز صحبت کرد و گفت حتماً تا فردا غروب باید گوسفندها در باغ حاج تراب باشد و خودم هم باید به پدر و مادرم بگویم که برای دو هفته به مشهد می روم.

سید مھدوی  هاشمی رفت و من در حالی که از داشتن بیست هزار تومان پول نقد سر از پا نمی شناختم ، بجای رفتن به خوراسگان به داران فریدن رفتم و با دادن 8400 تومان ۱۸ گوسفند پروار خوب خریدم و فردا پیش از آن که آفتاب سر بزند. خودم را به باغ حاج تراب در درچه پیاز رساندم.

سید ابوالفضل ، باغبان حاج تراب را می شناختم، در را باز کرد و باتفاق گوسفندها را در قسمتی از باغ اسکان دادیم .  مقداری هم علوفه از فریدن با خودم آورده بودم که آنها را هم در یک آغل قدیمی جا دادیم .

 

در پشت پرده های انقلاب خاطرات جعفر شفیع زاده از صفحه 11- 20

 

پاسخی بگذارید

ترجمه به زبانهای دیگر
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: