رازهای مادون اختاپوس-خاطرات جعفر شفیع زاده با اسنادوشواهد

وقتی برای اول خواندمش مو به تنم سیخ شد. وقتی به فایل های صوتی اش گوش دادم ایمانم نسبت به همه چیز از بین رفت. وقتی تیم سایروس اسنادو شواهر را می آورد وبررسی می کردیم، می دیدم تمام ان حدس هایی که در 18 سالگی می زدم وتمام ان چیزهایی که تا سال ها بعد رخ می داد و می فهمیدم که نادرست است. اما نمی توانستم به هم ربطشان بدهم. حالاهر شب ذره ذره  همه روشن می شدندو ربط پیدا می کرند. حالا می فهمیدم چرا عکس اقا تو ماهه ! ملت چه وقت خوابه؟ براستی که باید دیگر بیدار شدو دور وبر را یک نگاهی کرد. https://wordpress.com/page/borobalatar.com/7021

حالا می فهمم چرا برخی سعی دارند که بگویند جعفر شفیع زاده ای وجود نداشت.

تا انتهای صفحه 20 . بیا با هم بخوانیم.

borobalatar, [27.06.17 02:38]
https://ganjepersia.com/?p=1789
در پشت پرده های انقلاب، اعترافات «جعفر شفیع زاده» قسمت 13

حدود ۲۰ سال پیش کتابی منتشر شد با عنوان  «در پشت پرده‌های انقلاب اعترافات جعفر شفیع‌زاده فرمانده پیشین واحد مخصوص انقلاب اسلامی و محافظ آیت‌الله خمینی در نوفل لوشاتو و تهران»

پیش گفتار
صفحه 7
صفحه 8
صفحه 9
صفحه 10
صفحه 11
صفحه 12
صفحه 13
صفحه 14
صفجه 15
پیش گفتار
فایل صوتی پیشگفتار

داستان کتاب مربوط میشود به خاطرات شخصی بنام جعفر شفیع‌زاده که برای شخص دیگری بازگو شده و او آن خاطرات را روی کاغذ آورده. خاطرات آقای شفیع‌زاده از سال ۱۳۵۴ در روستای قهدریجان اصفهان آغاز می‌شود و تا روزهای نخستین بعد از پیروزی انقلاب ۵۷ در تهران ادامه می‌یابد بعد نا تمام باقی می‌ماند. عده‌ای این کتاب را تخیلی خواندند و عده دیگری توطئه ساواک یا نهادهای امنیتی شرقی دانستند. اما برخی محتویات آن از جمله شخصیتها و برخی از اتفاقات انکار نشدنیست و کاملا منطبق بر تاریخ است. به همین جهت گروه سایرس تصمیم گرفتند موضوع و مستندات بدست آمده را با آقای منصور اسانلو مطرح کنند . آقای اسانلو قبلن این کتاب را مطالعه کرده بود وبا کتاب آشنایی داشت . با تایید آقای اسانلو پروژه وارد مرحله جدیدی شد و آقای افشین نریمان هم که قبلن کتاب را مطالعه کرده بود، به این پروژه پیوست . با مشاوره های جناب اسانلو و افشین نریمان گروه سایرس تحقیقات گسترده‌تری را شروع کرد  که حاصل آن تحقیقات فیلم مستند پیش روی شماست.

پیشگفتار

آقای جعفر شفیع زاده را برای اولین بار در روزهای انقلاب در تهران دیدم که مانند همه همکاران خود با احساس قدرت کامل و به کمک کسانی نظیر خودش برای دستگیری و مصادره بدون مجوز مال و اموال من آمده بود. او هم موفق به دستگیری و اعزام اینجانب به زندان شد و هم هر آن چه را که نتیجه یک عمر کار و زندگی من و خانواده  بود بعنوان مصادره به یغما برد۰ در واقع امر، آوارگی امروز من و خانواده ام و همه مصائبی که طی این سالها بر من و خانواده ام رفته است نتیجه اقدامات ایشان است  من با قید کفیل و ضمانتی سنگین از زندان نجات یافتم و بلافاصله ابتدا خود و سپس خانواده ام به خارج از وطن آمدیم سالها طول کشید تا توانستیم با شرایط غربت خود کنیم ول امید به انتقام گیری از همه مسببین تیره روزی و بیچارگی خود و خانواده سبب می شد که ناگواری های سخت تبعید را تحمل کنیم .  پنج سال پیش برای انجام کاری با قطار مسافربری از لاهه واقع در کشور هلند عازم وین در اتریشی بودم. در ایستگاه دوسلدورف در آلمان مسافری وارد کوپه شد که شناختنش کار مشکل نبود. او آقای جعفر شفیع زاده و عامل اصلی هم به در بدری های من بود، بطرز غیر مترقبه به آنچه که سالها درباره آن فکر کرده بودم اینک رسیده  بودم. به محض آنکه مطمئن شدم او هیچکس جز همان عامل بدبختی های من و خانوادہ ام نیست، تعصمیم به تماس پا پلیس گرفتم  ، شکایت خود را معلرح کنم . شفیع زاده با تهدید مرا در کوپه نگاه داشت و در حالى که ابتدا منکر آشنایی با من بود.  فاصله دوسلدورف تا کلن را به سخن گفتن با من گذراند. سخنان او مرا از تصمیم منصرف ساخت و موجب شد بین راه تا مونیخ که او پیاده شد، صرف گفتگو میان ما بشود. آنچه که او در این مدت طولانی تعریف کرد برای تاریخ ارزش بیشتری از انتقام چوبی من داشت . هفته بعد که به محل اقامتم برگشتم، برای چند روز شفیع زاده میهمان من بود و رضایت داد که خاطرات شنیدنی او ضبط و سپس منتشر شود . طی سه ماه ،او چهار بار به محل اقامتم آمد و هر بار ساعتهای طولانی به ذکر خاطراتش پرداخت . احتمال سوء قصدی علیه جانش می داد و بسیار محتاطانه آمد و شد می کرد. او حتی هزینه چاپ این خاطرات را چون امانت به من سپرد اما پس از آخرین دیدارمان با آن که قرار بود سه ماه بعد و بدنبال مسافرتی به کانادا به اروپا برگردد و خاطراتش را ادامه دهد ، دیگر خبری تا به امروز از او نشده است. عمر من رو به پایان است و این خاطرات برای ایران و تاریخ ایران ارزش فوق العاده ای دارد و از این روست  که پس از سالها صبر تصمیم گرفتم نسبت به انتشار آن اقدام کنم . امیدوارم حتی پس از مرگ من هم که هست شفیع زاده دنباله خاطراتش را چاپ و منتشر سازد . بر این خاطرات نه یک سطر از سوی اینجانب افزوده شده و نه یک سطر کم شده است . فقط و فقط کار من تنظیم آن از صورت محاوره ای به شکل نوشتنی و خواندنی بوده است .

صفحه 7

همه ماجرا، ماجرایی که از یک قصاب معمولی یک پاسدار و سپس از یک پاسدار یک قصاب آدمکشی ساخت ، از یک بعد از ظهر گرم سال  1354 شروع شد . من در آن موقع در قهدریجان  روستایی که نزدیک نجف آباد و در حوالی اصفهان است ، در مغازه قصابی پدرم بکار مشغول بودم، نام پدرم جواد بود و مردم ده به او «کربلایی جواد » می گفتند . او دوسال پیش در همان قهدریجان مرد و چون من هنوز پاسدار محافظ سید مهدی هاشمی بودم . بدستور امام جمعه اصفهان که آخوند ستمکاری است و بنام آیت الله طاهری معروف است، او را بعنوان  شهید » در نجف آباد به خاک سپردند . شاید هیچکس بیشتر از خود پدرم از اینکه او را با این نام به خاک سپرده اند ناراحت نباشد . پدرم با آنکه اهل ده بود و کوره سوادی هم نداشت با آنکه نماز میخواند و روزه اش هرگز ترک نمیشد اما از همان زمان کودک همیشه من میگفت جعفر از سگ هار دیوار شکسته زن سلیطه و آخوند پرهیز کن . من قسمتی

صفحه 8

قسمتی از این ضرب المثل فارسی را بارها و  بارها شنیده بودم  اما آخوند را پدرم به آن سه مورد دیگر اضافه کرده بود ، بهر حال داشتم می گفتم که همه ماجرا از آن بعد از ظهر گرم تابستان سال 1354 شروع شد . در آن موقع قصابی کوچک ما در قهدریجان کسب  پر رونقی  بود، مردم از گوشت یخ زده خوششان نمی آمد و سهمیه گوشت گرمی هم که از سازمان گوشت اصفهان به مغازه ما می دادند ، آنقدر کم بود که کفاف اهالی را نمیکرد. ملاها گفته بودند گوشت یخ زده حرام است و ذبح اسلامی نیست و به این دلیل مردم قهدریجان ، در چه پیاز ، نجف آباد و سایرشهرهای دور و بر که به شدت هم مذهبی بودند و هستند خریدار گوشت یخ زده نبودند، پدرم گهگاهی که فرصت بدست می آورد به فریدن اصفهان و یا سد شاه عباس می رفت، چند گوسفند می خرید و به قهدریجان می آورد ، خودمان گوسفندها را سر می بریدیم و به قیمت گرانتری به مردم میفروختیم ، نمیدانم کدام شیر پاک خورده ای ماجرای گوشت قاچاق را به اصفهان اطلاع داد که یک روز مهندس گلزار ، رئیس سازمان گوشک اصفهان که اصلاً اهل یزد بود و شخصی دیگری بنام درخشنده که شاید معاونش بود. به قهدریجان آمدند و درست هنگامی که من مشغول سر بریدن پنجمین گوسفند بودم مرا دستگیر کردند. من آنموقع نمیدانستم و اگړ هم می دانستم مهم نبود که بهداشت  چیست و  ذبح غیر بهداشتی کدام است . بهر حال مرا به نجف آباد بردند ، به دادگستری تحویل دادند و دادگستری هم بعد از چند روز مرا به چهار ماه  زندان محکوم کرد. من آن موقع نوزده سال داشتم وتحمل زندان برایم کار آسانی نبود. بهر حال چهار ماه در زندان ماندم و بعد با دلی پر از کینه از دولت و ماموران دولتی و رژیم شاه از زندان بیرون آمدم. حالا دیگر ترسم از زندان ریخته شده بود راهش را هم پیدا کرده بودم. به پدرم گفتم تو فقط در مغازه بمان و به بقیه کارها کاری نداشته باش . پول و پله ای قرض کردم و یک وانت بار

صفحه 9

مزدا خرید م . بعد از ظهر ها با وانت راه می افتادم ، به خوراسگان در نزدیکی اصفهان می رفتم، چند گوسفند می خریدم و در بیابان بهنگام غروب سر می بریدم و بعد لاشه گوسفند ها را به قهدریجان می آوردم و چون مشتریهای خود رانیز می شناختم یا در منزل تحویلشان  می دادم و یا سر ساعت معینی می آمدند و سهمیه ای را که خواسته بودند دریافت می کردند.

یکی از مشتریان خوب و همیشگی ما سید مهدی هاشمی بود و این سید مهدی هاشمی ، مهمترین شخصیت قھدریجان بود ، بعنوان طراح قتل آیت الله شمس آبادی دستگیر و به دوبار اعدام محکوم شد و بعد درست صبح روز ۲۲ بهمن عبا و عمامه پوشید ، رئیس دفتر منتظری شد و حالاھم با پادرمیانی برادرش سید هادی که داماد متنتظری است، امور مربوط به تروریست های بین المللی و سازمانهای آزادی بخش را اداره و سر پرستی می کند . اما آنروزها یک آدم کت و شلواری بود و هنوز حتی ماجرای قتل آیت الله شمس آبادی هم پیش نیامده بود . این را هم همین جا باید بگویم که سید مهدی هاشمی ، شبهای جمعه و یا ایام عزاداری با لباس شخصی در قهدریجان به منبر می رفت و محضر بسیار شیرینی داشت .

آن روز گرم تابستان 1354 که همه ماجرا از همان روز شروع شد، سید مهدی هاشمی به در مغازه آمد و مرا که در حال عزیمت به خوراسگان برای خرید گوسفند بودم، صدا زد و گفت :

آقا جعفر می دانی که من چند و چندین سال است که مشتری مغازه پدرت هستم و تا حالا هم همیشه از طرز کار شما پدر و پسر راضی بودم . من برای دو هفته عده ای میهمان بسیار محترم از علمای مذهبی دارم، جمعی از آیت الله های مرجع تقلید هستند که لطف کرده اند و از پس فردا ، به اصفهان می آیند . باغ حاج تراب در چه ای را که می شناسی ؟

صفحه 10

گفتم بلی !

گفت : ” این دو هفته همه آنجا اطراق می کنیم. این بیست هزار تومان هم خدمت شما باشد، تا بقیه را عرض کنم ، اولا که کسی نباید از این میهمانی اطلاع داشته باشد . ثانیاً، این دو هفته ، می خواهم شب و روز شما در آن جا باشید. ثالثاً پول هم برای اینست که بروی پانزده شانزده تا گوسفند سالم و پروار بخری وشبانه به باغ حاج شړاب دړچه ای ببری » کار شما هم در این دوهفته که میهمان دارایم ذبح گوسفندان و درست کردن کباب و کله پاچه برای میهمانان است. حالا بگو حاضری یانه ؟

من سید مھدی ھاشمی را خیلی دوست داشتم ۔ فکر می کردم، آدم باسواد و رشیدی است . همه اهالی ده همینطور فکر می کردند. از آن گذشته من تا آن موقع هرگز بیست هزار تومان پول نقد ،یک جا ندیده بودم ۰ این بود که بلافاصله گفتم : شما امر بفرمایید. شما اگر حکم قتل کسی را هم بدهید، نه نخواهیم گفت ! ما خانه زادیم آقای هاشمی !

سید مهدی هاشمی، پس از آن که مرا راضی دید ، مقداری درباره طرز کار در این چند روز صحبت کرد و گفت حتماً تا فردا غروب باید گوسفندها در باغ حاج تراب باشد و خودم هم باید به پدر و مادرم بگویم که برای دوهفته ای به مشهد  می روم.

سید مھدوی  هاشمی رفت و من در حالی که از داشتن بیست هزار تومان پول نقد سر از پا نمی شناختم ، بجای رفتن به خوراسگان به داران فریدون رفتم و با دادن 8400 تومان ۱۸ گوسفند پروار خوب خریدم و فردا پیش از آن که آفتاب سر بزند. خودم را به باغ حاج تراب در درچه پیاز رساندم

سید ابوالفضل ، باغبان حاج تراب را می شناختم، در را باز کرد و باتفاق گوسفندها را در قسمتی از باغ اسکان دادیم .  مقداری هم علوفه از فریدون با خودم آورده بودم که آنها را هم در یک آغل قدیمی جا دادیم .

صفحه 11

از سیدابوالفضل که موتور سیکلت داشت ، خواهش کردم که ساعت 10 صبح در نجف آباد  مقابل میدان ششم بهمن منتظرم باشد که باتفاق به باغ مراجعت کنیم . ساعت ۷ صبح بود که به خانه خودمان رسید . پدرم از این که شب پیش به خانه نیامده بودم ناراحت بود . گفتم کاری در اصفهان پیش آمد بود که مجبور شدم، شب را در اصفهان بمانم و حالا هم مجبور هستم که بروم اصفهان تا بلیت بگیرم و برای پا بوسی حضرت رضا راهی مشهد شوم. پدرم هرگز از این دیوانه بازیهای من متعجب نمي شد . من هم بلا فاصله داود شوهر خواهرم را صدا زدم و کلید وانت را به او دادم که در غیاب من کار مغازه لنگ نماند و بعد دوهزار تومان هم به پدرم دادم تا مطمئن باشد که برای سفر مشهد پول و پله کافی دارم و بعد هم طوری با داود حرکت کردم که ساعت نه و نیم در نجف آباد بودم.

به داود گفتم برگردد و هر چه اصرار کرد که مرا به اصفهان  برساند ، قبول نکردم. ساعت ده صیح به میدان ششم بهمن رفتم و با کمال تعجب  بجای سید ابوالفظل  باغبان ، سید مهدی هاشمی را دیدم که با تفاق علی اکبر پرورش ، انتظارم را می کشید. این آقای پرورش که بعدها وزیر آموزش و پرورش رژیم خمینی شد . آنموقع معلم هنرستان صنعتی اصفهان بود. هر دو در یک پیکان سفید رنگ نشسته بودند و تا مرا دیدند پرورش در را باز کرد و خودش رفت عقب اتومبیل نشست . پشت فرمان نشستم و با تفاق بطرف باغ حاج تراب حرکت کردیم. احتیاجی به معرفی  نبود، چون آقای پرورش از مشتریان همیشگی منبر، سیدمهدی هاشمی بود، تمام طول راه به صحبتها درباره نوع پذیرایی از میهمانان گذشت  تا سر انجام به باغ حاج تراب در چه ای رسیدیم . باغ حاج تراب در جاده ای که اخیرا آسفالت شده بود ، میان درچه پیاز و فلاورجان واقع شده بود. آنروز تا غروب ، من ، سید ابوالفظل و پسرانش مشغول کار بودیم ، غروب که شد ، پرورش رفت و تا ساعت

.

صفحه 12

۱۲ شب ، بیش از شش دفعه برگشت  و هر بار مقدار زیادی لحاف و تشک و همچنین وسایل غذاخوری و آشپزی آورد. نیم ساعت از نیمه شب گذشته  هم سید عبدالله آمد. سید عبدالله در اصفهان در چلوکبابی سلطانی آشپز بود و دست پخت معرکه ای داشت . من مدتها بود که او را می شناختم. او هم اهل قهدریجان بود. ساعت دو بعد از نصف  شب سیدمهدی به ما گفت برویم بخوابیم که از فردا کارها شروع خواهد شد .

اتاق من و سید عبدالله که حدود پنجاه سال داشت و در واقع اتاقی بود که روی یک موتور آب قرار داشت ، کمی هم از ساختمان اصلی باغ دور بود . موقعی که می خواستیم بخوابیم ، سید عبدالله گفت : قربانشان بروم حضرت رضا ما را نطلبید، این دفعه هم که طلبید بجای مشهد سر از درچه در آوردیم!!. خیلي خندیدیم، اما بعد گفت سید سید مهدی هم از اولیاست و خدمت به علمایمذهبی هم دست کمی از زیارت ضامن آهو ندارد.

بی خوابی شب قبل و کارهای سنگین آنروز سبب شد. که خیلی زود بخواب رفتم.

صفحه 13

ساعت هفت صبح بود که از خواب بیدار شدم، سید عبدالله زودتر از من بیدار شده بود . وقتی برای شستن سر و صورت بیرون رفتم، کنار حوضچه ای که آب موتور اول به آن داخل می شد . سه چهار تا ملای عمامه بسر دیدم که ظاهرا ” دیشب یا حد اکثر همان حوالی، صبح وارد شده بودند . همه جوان بودند . پیر ترینشان شاید 29 – 30 سال داشت . مشغول بگو بخند و شوخی بودند. من تا آنموقع آخوند خنده رو ندیده بودم ، سلام علیکی کردم و جوابی دادند و بعد سیدمهدی هاشمی آمد که بلافاصله ترتیبی ذبح گوسفندان را بدهم ، خودم کبابی درست کنم به اندازه سی نفر بقیه گوشت را هم بدهم به سید عبدالله که برای خورش و بقیه غذها  از آن استفاده کند. ما در گوشه باغ مشغول کار شدیم ، اما لحظه به لحظه به عده آخوندهایی که من هرگز آنها را ندیده بودم، اضافه می شد، سه چهار نفر هم غیر آخوند بودند که آنها را هم نمی شناختم، تمام ساعات صبح به ذبح گوسفند و تهیه مقدمات کباب گذشت تا ظہر آمد وموقع صرف ناهار رسید.

صفحه 14

وقتی غذاها روی سفره ای که بر زمین پهن شده بود چیده شد و من هم رفتم تا آخرین قسمت کبابها را بدهم، برای اولین بار همه میهمانان را کنار هم دیدم ، سید مهدی هاشمی و پرورش ، دم در اتاق نشسته بودند و بقیه که روی هم رفته 15 نفر میشدند  ، 11 نفر ملا و 4 نفر  شخصی ، دور سفرہ مشغول مزاح و شوخی و خنده بودند. یک آخوند عمامه سیاه هم بالای سفره نشسته بود که از همه بلند قدتر ، رشید تر و خوش لباس تر بود بر معلوم بود که ارشد بر همه آنهاست. من ، آن موقع او را نمی شناختم ؛ اما حالا همه مردم دنیا او را می شناسند ، او آیت الله  بهشتی بود !. بجز آیت الله بهشتی ، بقیه کسانی که دور سفره مملو از غذا نشسته بودند و من بعدها آنها را شناختم و با آنها همکار شدم. اینها بودند :  محمد منتظری، جواد با هنر ، شیخ صادق خلخالی ، فضل الله محلاتی و طاهری، خادمی، صانعی، صدوقی یزدی، دستغیب شیرازی و مشکینی که همگی عمامه بر سرداشتند و دکتر صلواتی، دکتر میناچی غلام عباس توسلی و محمد هاشمی رفسنجانی ، سید مهدی هاشمی از من خواست که بقیه را هم صدا بزنم که همگی با هم غذا بخوریم. تا من سید ابو الفضل و سید عبدالله و پسران سید ابوالفضل را صدا بزنم و باتفاق به اتاق برگردیم، میهمانان ، تقریباً صرف غذا را به پایان برده بودند و بجز تنی چند از آنها از جمله شیخ صادق خلخالی  ۰ بقیه مشغول حلوا کشیدن و شله زرد خوردن بودند . با اینهمه  آیت الله خادمی که من هم برایش احترام زیادی قائل بودم، لبه به سخن گشود و از اسلام گفت  که بلی ؛ اسلام اینسنت ؟ و در اسلام شاه و گدا نیست و طبق قانون خدا همه برابرند و برادر که سر یک سفره می نشینند و با هم دست در سفره می کنند و این برنامه غذاخوری ، تقریباً بهمین شکل ، هر پانزده روز صبح و ظهر و شب اجرا می شد و تنها تفاوتی که داشت یکی نوع غذاها بود و یکی هم کم شدن یا اضافه

صفجه 15

شدن یکی دوسه نفر از میهمانان . در فاصله این سه وعده غذا خوران مفصل ،آقایان مشغول مذاکره و گفتگو بودند، آنهم در اتاق در بسته و بدون این که کسی اجازه داشته باشد وارد اتاق شود. دو روز اول خیلی سختگیری می شد، اما کم کم از شدت مراقبتها کاسته شد تا آن که نخستین « شب جمعه » فرا رسید. آن شب ، سه نفراز آقایان با رسیدن غروب رفتند .

این سه نقر بهشتی، خادمی و دستغیب شیرازی بودند ، بقیه ماندند و من برای اولین بار در عمر شاهد مجلسی از آنها بودم که تا آن موقع تصورش را حتی در خواب هم نمی کردم . از ساعت ۹ شب و پس از صرف شام و کنار بساط منتقل و تریاکی که همه روزه بعد از ناهار و شام برپا بود ، بوی مشروبات الکلی هم به مشام می رسید، اما من هر چه چشم میدوختم از بطری و شیشه مشروبات اثری نمیدیدم ، این را هم همین جا بگویم که دو روزی بود بدستور سید مهدی هاشمی بعد از صرف شام و ناهار من پشت و یا در کنار در ورودی اتاق می نشستم تا دیگران و از جمله سید ابوالفضل و یا سید عبدالله و یا هر غریبه  دیگری وارد اتاق نشود. آن شب برای من موضوع مشروب خوری آقایان ، چندان مسئله ای نبود، چون خود من هم مثل آنها نماز می خواندم ، روزه حتی میگرفتم . به زیارت می رفتم و روزهای تاسوعا و عاشورا هم زنجیر زنی می کردم و اما شبهای جمعه هم لبی با عرق تلخ می کردم. می بخور و منبر بسوزان مردم آزاری نکن ، برای من هم در ردیف یکی از دستورات مذهبی بود، و بنا بر این اشکال نمی دیدم که آقایان علمل هم همین شیوه مرضیه را پیشه کرده باشند، مسئله برای من همچنان پیدا کردن سرچشمه این مشروبات بود و نه خوردن آن . از ساعت ۱۱ شب نق نق زدنها شروع شد . محمد منتظری و صانعی بیشتر از همه پرورش را سئوال پیچ کرده بودند .

صفحه 16
صفحه 17
صفحه 18 – 19
صفحه 20
صفحه 21
صفحه 22
صفحه 23
صفحه 24
صفحه 16

بودند که ، پس چرا نمی آیند ؟ صبح شد ! پس کی می آیند ؟! و پرورش هم همگی را به صبر دعوت می کرد و می گفت : عجله نکنید ! زودتر از 12- 1  نمی آیند! شب جمعه است . و شبه جمعه هم ناهار بازار اینها ست ! من پیش خود فکر می کردم که لابد آقایان در انتظار آیت الله بهشتی و خادمی و دستغیب هستند، اما وقتی ساعت 12:30 شب ، میهمانان تازه وارد رسیدند ، کم مانده بود که در آن سن و سال سکته کنم !میهمانان تازه وارد  دو زن بی حجاب و آرایش کرده و چهار مرد بودند که در دست مردها، جعبه های ویولون ، تار ، سنتور و ضرب دیده می شد ، چهره ها آنقدر آشنا بود که گمان می کنم سید ابوالفظل در چه ای باغبان هم آنها را می شناخت. فضای اتاق که کم کم سرد شده بود . با حضورمیهمانان تازه از راه رسیده دوباره گرم شد و فریاد احسنت و تبارك الله ملاها شور و حال تازه ای به میہمانی داد .

رفتار تازه واردها، طوری بود که می شد فهمید بجز علي اکبر پرورش ، هیچ کس ديگړی را نمی شناسند . این را هم باید اضافه کنم که از همان روز اول و دوم، میهمانان سید مهدی هاشمی، تا هنگامی که در باغ بودند، با پیژامه و یا شلوار و پیراهن معمولی و بعضی بدون یقه زندگی می کردند و عبا وعمامه تنها در صورت خروج از باغ موود استفاده قرار می گرفت و به این ترتیب قیافه و لباس ظاهری آنها بیشتر شباهت با حاجی های بازار داشت و نه علمای اعلام !، از یکی دو نفرشان هم که بگذریم، بقیه چندان از ته گلو و آخوندی صحبت نمی کردند که در نظر اول ملا بودنشان معلوم شود !

من ، همه تازه واردین را می شناختم و آنها هنرمندان و دسته ارکستر کاباره زیر زمینی هتل عالی قاپوی اصفهان بودند . این هتل عالی قاپو که در خیابان چهار باغ قرار داشت و هتل بسیار خوبی هم بود، زیر زمینی داشت که

صفحه 17

رستوران هتل بود و شبها برنامه ساز و آواز و رقص هم در آن اجرا میشد . همين معين خواننده هم كارش را از آنجا شروع كرد،به هر حال اين دو زن هم كه ان شب به باغ حاج تراب امده بودند،از هنرمندان آنجا بودند و نام يكى شان الهام و ديگرى نرگس بود،هر دو رقاصه بودند و نرگس كه كمى هم چاق بود،از همان لحظه اول توجه همه ملاها را به خود جلب كرد.
گفتم كه از لحظه ورود الهام و نرگس ،رقاصه هاى زيبا روى هتل عالى قاپو،ميهمانى رنگ و روى ديگرى گرفت.اسرارهاى پى در پى باهنر و محمد منتظرى براى ان كه دو رقاصه زيبا اصفهانى،پاى بساط منقل و ترياك بنشينند بى فايده بود.حتى لب به مشروب هم نزدند و من در دنيایی از حيرت از خود مى پرسيدم،ببين كار دنيا و روزگار به كجا كشيده،كه رقاصه و مطرب شهرمان از مى و مشروب و ترياك و فسق و فجور پرهيز مى كند،و در عوض علماى دينمان جملگى نشئه و دلبسته منكرات هستند!!. يكى دوبار هم خلخالى كه ترياك نمى كشيد اما خيلى لودگى ميكرد و سياه مست هم بود،سعى داشت دستى به تن و بدن رقاصه ها بكشد كه هر بار با اعتراض شديد رقاصه ها روبرو مى شد و لاجرم كنار كشيد،در ميان اعضاى اركستر يك نوازنده نابينا هم بود كه حالا اسمش را فراموش كرده ام،اما مطمئنم كه مردم اصفهان همه اورا مى شناسند،خود من از قديم با أو آشنا يى داشتم،وقتى مجلس در اوج عيش و نوش بود،آهسته بيخ گوش من گفت :فلانى، از اين اشخاصى كه اينجا هستند،يكى دوتاشان شيخ و عمامه بسر نيستند؟!خواستم بگويم چرابيشترشان!اما نمى دانم چرا چون طرف اعتماد سيد مهدى هاشمى قرار گرفته بودم،دلم نیامد مرز اين اعتماد را بشكنم،اين بود كه گفتم نه!و بلا فاصله پرسيدم چرا اين سؤال را مى كنى؟گفت حرف زدنشان مثل اخوندهاست!!.

صفحه 18 – 19

از ساعت 2 بعد از نيمه شب وقتى كه رقص عربى وهندى شروع شد،و رقاصه ها با پوشيدن لباسهاى مخصوص،سرگرم كار خودشان شدند،قيافه ها تماشايى تَر شده بود.حالا كم كم خلخالى با ان شكم گنده و هيكل خنده آور،از جا بلند شده بود،و در رقص عربى و هندى به تقليد الهام و نرگس مى پرداخت!.شيخ يوسف صانعى نيز با عاريه گرفتن از فلوت يكى از اعضاى اركستر ،آنچنان با انها همنوايى مى كرد ،كه گويى يكى از نوازندگان حرفه ايى است آن شب ،بساط بزن و بكوب تا پنج صبح ادامه داشت و سرانجام وقتى هنرمندان ،خسته و كوفته به شهر باز گشتند و مردان مذهب نيز مست و خسته تر از آنها،هريك در گوشه ايى از اتاق بخواب رفتند،تازه دنياى بيدارى من و سؤال و جوابهايم آغاز شد.مشغول جمع كردن ظرف و ظروف پخش و پلا شده در اتاق بودم و لحظه ايى از اين دنياى سؤال و جواب بيرون نمى امدم.دنيايى كه در پايان كار جمع و جور كردن من،با سخنان سيد مهدى هاشمى پايان گرفت و چه خوب هم كه پايان گرفت.سيد مهدى هاشمى كه ان شب نه لب به مشروب زد و نه پكى به وافور،در حالى كه يك بسته اسکناس به من مى داد ،از زحمات و راز داريم تشكرها كرد گفت و اين بيست هزارتومان ديگر راهم داشته باش ،كه واقعا امشب خيلى زحمت كشيدى!من به تو مديونم، و حالا مى توانم رك و راست به تو بگويم كه تو ديگر تا اخر عمرت با من هستى و انشا الله روز به روز پولدارتر و ثروتمندتر خواهی  شد! به ظاهر ،جواب همه سوالهايم را گرفته بودم،بيست هزارتومان پول كمى نبود براى من يك سرمايه بحساب مى امد.من داشتم به قول سيد مهدى پولدار مى شدم،چيزى را كه هميشه در انتظارش بودم.و از ان هم مهمتر اين كه سيد مهدى هاشمى بمن اعتماد پيدا كرده بود.هنوز يك هفته نگذشته بود كه من بيست و هشت هزارتومان پول داشتم.چه كسى مى توانست اينهمه به من كمك كند؟به من چه كه خلخالى مى رقصد و يا صانعى خوب فلوت مى زند و ديگران مشروب مى خورند؟! حساب و كتاب بهشت و جهنم انها كه با من نيست،شايد هم اجازه دارند، و با اين خيالات ،درست وقتى كه سيد عبدالله آشپز از خواب بيدار مى شد من بخواب رفتم.

صفحه 20

ساعت دو بعد از ظهر ،وقتى براى خوردن ناهار از خواب بيدار شدم،همه اقايان شاد و سرحال مشغول بحث و فحص بودند،بهشتى و دستغيب شيرازى و خادمى هم برگشته بودند،من گمان مى كردم كه از ماجراى ديشب حرفى نخواهند زد ،و سعى مى كنندآنچه را كه گذشته از ديد اين اقايان پنهان دارند،اما برخلاف تصور من ،خيلى هم با شور و حرارت از رويدادهاى شب گذشته،و بخصوص حالاتى كه هريك از آنها داشتند،با شوخى و خنده ياد مى كردند،و از اينكه ان سه نفر نبودند تا از آن همه خوشى لذت ببرند،اظهار تاسف هم مى كردند. شب جمعه بعد،باز هم همين مجلس عيش و نوش تكرار شد و بالاخره پس از شانزده روز بى انكه من و سيد ابوالفضل و يا سيد عبدالله بدانيم،بجز ان هنگام هاى خوشگذرانى ،آنها در جلساتشان چه مى گويند و چه تصميماتى مى گيرند،ميهمانى بزرگ باغ حاج تراب درچه ايى پايان گرفت،آقايان هريك بسويى رفتند و من و سيد عبدالله هم از زيارت مشهد برگشتيم،و به خانه هامان رفتيم.

صفحه 21

پاسخی بگذارید

ترجمه به زبانهای دیگر
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: