حکومت ولایت فقیه به آر پی جی زن خودش هم رحم نمی کند.

آرپی‌جی زن سالهای جنگ، ناتوان از دریافت وام ۳ میلیونی

پشت دیوارهای بتنی شهرک اکباتان در آپارتمان کوچک، زنی اسیر دستگاه اکسیژن است که سالیانی نه چندان دور، سیم خاردارها و تانکهای دشمن بعثی توان مقابله با او را نداشتند، آمنه وهاب زاده شیرزن سالهای جنگ جانباز ۷۰ درصد شیمیایی که امروز در آپارتمان کوچک اجاره ای در محله اکباتان تهران زندگی میکند و مونسش مرور خاطرات رشادتهایش در جنگ است، رشادتهایی که در وانفسای امروز به اندازه یک تکه سند کاغذی اعتبار ندارد.

با شروع جنگ پس از ثبت نام و گذراندن دوره های مختلف نظامی در پادگان جی تهران و همچنین آموزش چهار ماهه دوره هایی اعم از سلاحهای سنگین، رانندگی تانک، عبور از دیوار مرگ، سقوط آزاد، تاکتیکهای رزمی، بعنوان امدادگر به جبهه جنوب اعزام میشود.بعنوان امدادگر در بیمارستان پتروشیمی کار امدادی و بهیاری انجام میداد. خودش میگوید: در آن روزها کار پرستاران تنها پرستاری و درمانی نبود ما هم مشاور روانشانس بودیم، هم سنگ صبور رزمندگان، شبیخون رژیم بعث به ایستگاه عملیات آبادان که بسیاری از بچه های رزمنده شهید شدند. پس از حمله عراقیها به آبادان، گروه امدادی بی سیم زدند که آمبولانس اعزام کنند وقتی آمبولانس آمد راننده آنقدر زخمی بود که نمیتوانست دوباره اعزام شود برای همین خودم بسرعت سوار آمبولانس شدم و به طرف منطقه براه افتادم. وقتی به آنجا رسیدم با صحنه تکان دهنده ای روبرو شدم.همه بچه ها شهید شده بودند و آنهایی هم که نفس می کشیدند آنقدر خون زیادی از بدنشان رفته بود که کاری از دست من بر نمیآمد. یکی از رزمنده ها که جان سالم به در برده بود و تنها از کتفش خون می آمد جلو آمد و گفت: خواهر شما به مجروحان برسید من رانندگی می کنم.

از بد حادثه راننده آمبولانس مسیر برگشت را فراموش کرد و با وجود اینکه نباید چراغ آمبولانس را در شب روشن کرد این کار را انجام داد. با روشن شدن چراغ آمبولانس عراقیها ما را به گلوله و خمپاره بستند. آنقدر آتش زیاد بود که صدای خودم را نمی شنیدم فقط احساس کردم شکمم میسوزد. وقتی به بیمارستان پتروشیمی رسیدیم آنقدر به آمبولانس شلیک شده بود که مجبور شدند برای بیرون آوردن ما درب آمبولانس را اره کنند. وقتی درب آمبولانس باز شد دکتر گفت: “این خواهر که همه روده هایش روی زمین ریخته! آن وقت بود که بیهوش شدم.

بعد مرا به داخل بیمارستان منتقل کردند و روده هایم را به داخل شکم برگردانده و آن را با یک دستمال بسته بودند. وقتی مرا به اتاق عمل منتقل کردند علائم حیاتی من از کار افتاد و به علت کثرت مجروحین مرا به سرعت به معراج شهدا منتقل کردند، نمیدانم چندروز طول کشید ولی روزی که میخواستند شهدا را منتقل کنند دیدند مشمعی که مرا داخل آن پیچیده بودند بخار کرده است. سپس مرا به سرعت به داخل بیمارستان منتقل کردند. دوستان حاضر در بیمارستان میگفتند: دکتر وقتی که دوباره شما را دید گفت: چرا دوباره این شهید را اینجا آوردید؟ و مسئولین حمل شهداء گفتند آقای دکتر ایشان زنده اند! پزشکان که خیلی خوشحال شده بودند مرا به اتاق عمل منتقل کردند و امروز در خدمت شما هستم.

در یکی از عملیات ها جوانان زیادی به شهادت رسیده بودند. ما رفته بودیم کمک، در خاکریز جوان آرپی‌جی زنی دستش قطع شده بود و آرپی‌جی کنارش روی زمین افتاده بود، تانکهای عراقی هر لحظه نزدیکتر میشد، سرنوشتمان یا مرگ بود یا اسارت، در همین حال آر پی جی را برداشتم و نشانه رفتم، همین موقع یکی از رزمنده ها با تعجب مرا نگاه کرد و گفت خواهر تورا بفاطمه زهرا شلیک نکن، فقط همین چند تا گلوله را داریم، گفتم برو بابا! دستش را که میخواست آرپی‌جی را از من بگیرد پس زدم دویدم بالای خاکریز و درست زدم به وسط تانک و آنرا را منهدم کردم، رزمندگان که این صحنه را دیدند چنان به هیجان آمدند و جنگیدند که نیروهای متوقف شدند،

درعملیات والفجر یک که در منطقه فکه انجام شد شیمیایی شدم، آنجا امدادگر بودم. چند ساعتی از صبح گذشته بود و من در چادر امدادی پانسمان پای یکی از مجروحان را تعویض میکردم که هواپیماهای عراقی منطقه را بمباران کردند. پس از بمباران به سرعت از چادر بیرون آمده و به عمق منطقه بمباران شده رفتم تا مجروحین را نجات دهم. بوی سیر در همه منطقه پخش شده بود. به سرعت ماسکم را زدم ولی وقتی به چادر برگشتم دیدم آن جانبازی که داشتم مداوایش می کردم ماسک ندارد برای همین ماسکم را بر داشتم و به صورت آن مجروح زدم. صورتم و چشمانم خیلی می سوخت و بدنم شروع به خارش کرد و دستانم تاول زد. به طوری که تاولهای روی صورتم آویزان شده بود، از انموقع ریه هایم بخاطر استنشاق گاز خردل ازبین رفت و زندگیم بسته شد به این کپسول اکسیژن و یک خروار قرص و شربت.

الان هم تمام حقوق جانبازیم صرف پرداخت اجاره همین خانه میشود، حتی گاهی مبلغی هم آشنایان برای پرداخت اجاره خانه میگیرم. چند سال پیش منزل مسکونی شخصی خود را به دلیل مشکلاتم فروختم و حالا اجاره نشینی دست از سرم برنمیدارد. رفتم درخواست وام ۳ میلیون تومانی از یکی از بانکها کردم، ازم ضامن و سند خواستند، گفتم ندارم، گفتند نمیشه، کارت جانبازم را نشان دادم، گفت خانم عرض کردم فقط با سند، اینرا که گفت انگار آب سرد رویم ریختند، قلبم شکست، مگر وقتی ما جانمان را کف دستمان گذاشتیم و جنگیدیم کسی پیشمان سند گذاشت؟

یکبار از صداوسیما آمدند برای مصاحبه و هرچی عکس که تنها خاطره و یادگار من از روزهای جنگ بود بردند و دیگر نیاوردند، چند وقت پیش هم وزارت ارشاد با من مصاحبه کرد تا کتاب خاطرات من را چاپ کنند ولی هنوز که خبری نشده است. مثل اینکه گذاشته اند بعد از مرگم چاپ شود تا فروش بیشتری کند.‎

پاسخی بگذارید

ترجمه به زبانهای دیگر
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: