حميدحاجي زاده، شاعر منتقد کرمانی، از قربانیان قتل های زنجیره‌ای است. او31شهریور ۷۷ به همراه پسر ۹ساله‌اش «کارون» درخواب باضربات چاقو قطعه قطعه شدند.

حمید حاجی زاده شاعر و دبیر ادبیات کرمانی، از قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای است که به همراه پسر ۹ ساله‌اش «کارون» با ۳۸

ضربه چاقو به دست سربازان گمنام وزارت اطلاعات قطعه قطعه شدند. این جنایت در آخرین روز شهریور ماه سال ۱۳۷۷ رخ داد. به هنگام وقوع جنایت، سایر افراد خانواده حاجی‌زاده در خواب بودند و متوجه آن نشدند.

چرا نباید بپرسیم قاتلان اطلاعاتی کارون 9 ساله و پدرش حمید حاجی‌زاده الان چکاره‌اند؟ نماینده مجلس، معاون وزیر، سفیر، وکیل دادگستری، قاضی یا مدیرکل آموزش و پرورش؟ شاید هم سردار سپاه و یا سربازی مدافع حرم؟

می‌بینید؟ وقتی پرونده سلاخی ما باز است و از زخمهایمان هنوز خون می‌چکد، ما در هیات خودی‌های نظام، همه آن‌ها، ساطور به دست‌های نیمه شب 31 شهریور 1377 را می‌بینیم. سال‌ها بعد ماموران به خانواده گفتند ببخشید آن‌ها قرار نبود کشته شوند، این یک اشتباه ساده اداری بود.

می‌بینید؟ آن‌ها به خاطر اشتباهات ساده اداری ما را سلاخی می‌کنند، آن‌ها به خاطر اشتباهات ساده اداری و گاهی از روی تکلیف و به خاطر ایمان‌شان ما را می‌کشند و هیچ اتفاقی نمی‌افتد. آن‌ها امروز می‌گویند عوض شده‌اند و ما به آن‌ها رای می‌دهیم و در استادیوم‌ها برای مدیران و وزیران و کاندیدهایشان هورا می‌کشیم…

اما به تعبیر اصلاح‌طلبان رنگی برخی از ما پر از نفرت و خشمیم که نمی‌توانیم در جشن‌های رنگی آن‌ها شریک شویم. ما می‌دانیم آن‌که آن بالا ایستاده است، آن‌که روبروی ما نشسته است، آن‌که شعارهای قشنگ می‌دهد، همانی است که آن “شبِ هوای دو نفره سلاخی شدن” دستور اشتباه اداری داده بود، همانی است که آن را اجرا کرده بود، همانی است که سال‌هاست می‌گوید سخت نگیرید، چه کسی به یادش مانده است، گذشته‌ها گذشته به آینده بنگر!

می‌دانید، ما هنوز منتظریم تا به تعبیر دوستمان، “کارون مشت‌هایش را باز کرده و چشم‌های گرگ پدمکی‌اش را ببندد.” ما جنازه عزیزانمان را سال‌هاست بر دوش می‌کشیم با چشمانی باز و مشت‌هایی گره کرده …

این قطعه پایین هم متن یاداشتی است که چند سال پیش رفیقی درباره قتل حمید حاجی‌زاده و پسرش نه ساله‌اش کارون در فیس‌بوک منتشر کرد.

“تنها یک اضطرار برای نوشتن وجود دارد: شرم از نویسنده‌های کشته شده.
هر سال در اواخر تابستان، اشباحی مرموز درون آسمانِ کرمان می‌چرخند. این افسانه را باید اضافه کنیم به سابر افسانه‌های کتاب “فرهنگ و فولکور بزنجان و لک” نوشته حمید حاجی‌زاده. نویسنده و شاعری که در اواخر شهریور هزار و سیصد و هفتاد و هفت به همراه پسر نه ساله‌اش، کارون، در منزل سلاخی می‌شود. در آن روزهای تصفیه روشنفکران مستقل. قتل‌های زنجیره‌ای.

کسانی که بعد از چند روز جسد حمید و کارون را پیدا کردند، نقل می‌کنند که درون مشت‌های بسته کارون، تارهای مو بود. موهای قاتلان. کارون احتمالا در حین مقاومت در برابر مرگ، به موهای مهاجمین چنگ زده بود. چند تار مو توی دست و چند ده ضربه چاقو روی بدن. اواخر تابستان. بوی ماه مهر. بوی خون. هوای دو نفره: حمید و کارون.

روستایی‌های محل می‌گویند که توی چشم‌های جنازه کارون، حالت “گرگ پدمک” پیدا بود. بومی‌های محل، اصطلاح “گرگ پدمک” را زمانی به کار می‌برند که گوسفندی از رمه جدا شده و با یک گرگ روبه رو می‌شود. آن لحظه که چشم‌های او به رنگ سفید کورکننده‌ای در می‌آید و از حدقه بیرون می‌زند. یک نوع ایست روانی.

حمید و کارون را نکشتند، تکه تکه کردند. سلاخی کردن یک نفر، نشان از ناممکنی کشتن او دارد. وقتی قاتلی به جنازه بی‌جان کسی ضربه می‌زند، یعنی هنوز آن را نکشته است.

چهل ضربه چاقو یعنی ناتوانی در قتل. یعنی ناتوانی در کشتن کسی که کشته شده است. یعنی موهای توی دست کارون. همان چند تکه مویی که باید در یک آینده محتمل، گذشته را به حال وصل کند. آن روزی که کارون با خیال راحت مشت‌هایش را باز کرده و چشم‌های گرگ پدمکی‌اش را خواهد بست.”

پاسخی بگذارید

ترجمه به زبانهای دیگر
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: